تبليغاتX
پوسترهای سینمایی
پوسترهای سینمایی
پوسترهایی از فیلم ها و بازیگران
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 توسط شادی |


نوروز، قصه آمدن یک سال نو و غصه رفتن یک سال کهنه را خبر می دهد؛ سالی با همه خوبی ها و بدی ها و تلخی ها و شیرینی هایی که می آید و می گذرد. آدمی در گذر این رخدادها تجربه های گوناگونی را پشت سر می نهد؛ گاه پله های اوج را می پیماید و گاه در گرداب گرفتاری می افتد. این اتفاق ها هیچ گاه و برای هیچ کس ثابت و پایدار نیست، پس نمی تواند ملاک قضاوت یا افسوس و سرخوشی عمیق ما باشد. این را تجربه تاریخ می گوید. تنها سرمایه ای که پیوسته و در هر حال امکان فزونی پیش رو دارد، عنصر اندیشه است. در این راه، هر نوروز فرصتی است برای تعالی و هر بهار محفلی برای تفکر؛ برای آنکه در مجال پیش رو، از تجربه های خاکستر شده و خاکستر تجربه ها بهره بگیریم و از پرتو انوار انسان ساز اهل بیت، چراغی فراروی اندیشه مان روشن کنیم.





بهار آمده است با قامتی خجسته و سبزینه پوش. یادآور بلندای قیامت، و هر غنچه و گلی که قد می کشد، پیراهنی از معاد بر تن دارد. بهار آمده است با آیینه ای در دست از حکمت و معرفت و شکفتن، سرشار از آوازِ چلچله های بیداری، شوقمند و بی قرار؛ چونان پرنده ای که از قفس رها می شود. بهار آمده است؛ این راز برجسته طبیعت، این تحول و تغییر، این خاطره معطّر خاک، این غلغله گل و چهچهه بلبل و رقص سنبل. بهار آمده است؛ عطر کمال طبیعت، سرّ عیان شده عظمتِ خلقت، نشانه نور، اشاره سرور، رمز شگفتی و شادی، فصل زیبای بیداری. سلام بر بهار، سلام بر ماه گل نشان، سلام بر نجوای رازناک طبیعت. سلام فراوان بر بهاران و هر چه بهاری است. سلام بر سبزه نای دوستی و سلام بر همه دوستان!
آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید؛ آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید؛ نوروزتان مبارک.


 

      

      

     

     


تـــــقویــــــــــــــــــــــــم  «1391»

    

    

    

    

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390 توسط شادی |


نامه ای از خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگات می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، “حتی برای چند کلمه”، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی!
وقتی داشتی این طرف و اون طرف می رفتی تا حاضر بشی، فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که واستی و با من حرف بزنی…
 اما خیلی مشغول بودی!
 یک بار مجبور شدی منتظر بشی و برای یک ربع کاری نداشتی جز اینکه روی یه صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خوای با من صحبت کنی، اما به طرف تلفن رفتی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا آخرین شایعات باخبر بشی.
 تمام روز با صبوری منتظر بودم…
با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دوروبرت رو نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت رو سوی من خم نکردی. به خونه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری!
بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون رو روشن کردی. نمی دونم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ تو اون چیزهای زیادی نشون می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت رو جلوی اون می گذرونی، در حالی که درباره ی هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هاش لذت می بری…
 باز هم صبورانه انتظارت رو کشیدم
و تو در حالیکه تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی، و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب… فکر میکنم خیلی خسته بودی. بعد از اینکه به اعضای خونوادت شب بخیر گفتی، به رختخواب رفتی…
فورا هم به خواب رفتی!
احتمالا متوجه نشدی که من همیشه کنارتم و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از اونچه تو فکرش رو میکنی. حتی دلم می خواد یادت بدم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من اونقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر…
خیلی سخته که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی…
خب، من باز هم منتظرت هستم…
سراسر پر از عشق تو…
به امید اینکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدی…
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…


“دوست و دوستدارت خدا


      

       

به نظر شما بهترین و بدترین پوستر این پست کدامست؟

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 توسط شادی |



یک بعد از ظهر دلنشین آفتاب رو چند می خری؟
 قیمت یک روز بارانی چنده؟ حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی تو یه صبح بهاری یک چک پول بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟
اگه نصف روز هم بشینی و به نیلوفری که کنار جاده دراومده نگاه کنی،بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره.
چرا وقتی رعد و برق میزنه،فرار میکنی؟!میترسی برق بگیرتت،نه...اون میخواد ابهتش رو نشونت بده.آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون میاد،اینجوری میخواد بگه منم هستم.
 هیچوقت شده بگی دستت دردنکنه؟شده ازخودت بپرسی چرا تمام وجودش رو روی سر ما گریه میکنه؟
هیچوقت شده از خورشید بپرسی که وقتی ذره ذره وجودش رو انرژی میکنه و به موجودات میبخشه،ماهانه چه قدر میگیره؟
چرا نیلوفر صبح باز مشه و ظهر بسته میشه؟آیا بابت این کارش حقوق میگیره؟
تاحالا شده به خاطراینکه زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی،پول بلیت بدی؟
قشنگترین سمفونی طبیعت رو میتونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی...قیمت بلیتش هم دل تومن..!
  تو که قیمت همه چیز رو با پول می سنجی،تاحالا شده ازخدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟ چه قدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟
 وخیلی پرسشها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه.
اونوقت تو موجود خاکی،اگه یه روز یکی از دارایی هات رو ازت بگیرن،زمین و زمان رو به بد و بیراه میگیری.
پشت قباله ات که ننوشتن...اینه همه لطفه،اگه صاحبش بخواد میتونه همه رو آنی ازت پس بگیره!!! اگه روزی فهمیدی،یه لیتر بارون چنده؟ قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده ؟چه قدر باید بابت مکالمه روزانمون به خدا پول بدیم ؟ و....
اون وقت میفهمی چرا تو این دنیا هستی !
خدایا ، شکرت ...





       

      


    
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

ابزار رایگان وبلاگ